تبليغاتX
بنام خدای باران


بنام خدای باران

سوسن بارانی

بهار بود.

باران می بارید.

بی تاب بودم..نمیدانم  چرا ؟!؟!؟

روبروی ایوان طلایت دلم را گذاشتم

سپردمش دستت که مبادا دست نااهل بیفتد.

گذاشتمش آنجا که بعد ها به بهانه ی دیدار دل..سری به دلدار بزنم.

...

حال بی تاب شده ام.

نه برای دل

که دل کمترین است برای سر بریدن پیش پای معشوق.

بی تابم برای دیدن ایوان طلایت.

میگویند چند صباح دیگر وقت وصال است.

اما مولا ..

من خودم را بهتر میشناسم.

من لیاقت دیدار ندارم.

میدانم مهربانی..

میدانم کریمی..

میدانم..میدانم..

اما سخت است اینگونه با کوله باری از گناه ..با رویی سیاه به دیدارت بیایم.

کمکم کن.

کمک کن آبرومندانه و با دست پر بیایم.

دستی پر از...

   *     سوسن بارانی *

 

...

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 10:54 توسط سوسن| |

سلام به همه ی دوستای گلم.

ببخشید دیر به دیر به روز میکنم. شدیدا درگیر امتحانا بودم.

اما الان یا یه مطلب که خودم خیلی دوسش دارم به روز کردم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

*****

            گفتم : خدایا از همه دلگیرم ..

                                                   گفت : حتی از من ؟!

            گفتم : خدایا دلم را ربودند.

                                                  گفت :پیش از من ؟!

             گفتم : خدایا چقدر دوری..

                                                   گفت : تو یا من ؟!

              گفتم : خدایا تنها ترینم

                                                   گفت : پس من ؟!!

             گفتم : خدایا کمک خواستم.

                                                   گفت : از غیر من ؟!

             گفتم : *خدایا دوستت دارم *

                                                  گفت : بیش از من ؟!

             گفتم : خدایا اینقدر نگو من .

                                                  گفت : من توام تو من !!!

 

خدایا مرادریاب

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:37 توسط سوسن| |

 
سلام.یه شب خيلي دلتنگ بارون بودم.
واسه همين اين شعرو  گفتم.
تقدیم به همه ی دوستای باروونیم:

زماني شعرميگفتم

براي غربت باران،

ولي باران برايم خواند غم دنياي بي سامان،

بيا باران..

...
چرا باران نميباري!كمي غمگين..كمي نالان..

دلم تنگ است براي ديدن اشك يگانه ايزد منان،

منم اينجا.بدون تو،كمي تنها،كمي غمگين!

ببار باران!براي من .. براي او..براي اين دل پرشورسرگردان!
 

"سوسن هميشه باراني"
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:35 توسط سوسن| |

 
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
 
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند


بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند



مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند


چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
 
 
 
 

       خدایا......

         به من  نگاه کن

به درون  قلب من نگاه کن

ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم

ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام

به من بیاموز که چگونه تو را  دوست داشته باشیم

برای هر روز وهمیشه.

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 10:49 توسط سوسن| |

 

باران همیشه زیبا
باران گهی فریباست
باران هوای عشق و ..
باران صدای دریاست

بوی نم خزان و

بوی بهـار ، باران
چشمان خیس و مست است
اشک نگار، باران

من بر که ای به غربت

باران هوای در یاست
در شام بی سپیده
باران طلوع فرداست

باشد هوای شعرم

از ناله های باران
این " چار پاره " ی من،
نامش هوای باران.

(با تشکر از عمو حسین)

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:55 توسط سوسن| |

باران بهانه ای است

برای سرگردانی ابرها

برای گریستن غریبانه اسمان

برای پنهان شدن ماه از نگاه گناه الود زمین

برای هماغوشی قله های پرغرور با مه سحرگان

برای پریشانی  بید مجنون در رقص باد

برای گریز نسیم از التهاب خاک

و برای من .....

باران بهانه ای است

برای غزل های ناسروده ام

بغض های فرو خورده ام

شبهای پر التهاب نیاسوده ام

و ................

 

باران

 

 کاش امشب باران می بارید

و تا سحر ، زیر قطره های باریده
زیر آسمان آواز می خواندم


کاش باران می بارید

و قلبم را می شست ، از ذره ذره غم های خاک گرفته
کاش باران می بارید ، تا با بوی خاک آرام بگیرم

دلم می خواست ، امشب باران با من بود

 
تا شادیم را با او قسمت کنم
...


امشب اندکی شادم

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:20 توسط سوسن| |

باران باشد...

تو باشی...

یک خیابان بی انتها...

به دنیا میگویم:

...." خداحافظ"...

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم


دومین روز بارانی چطور؟


پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم


سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

 
و سومین روز چطور؟


گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

 
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

.
و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟


به خاطر داری؟

 
که با یک چتر اضافه آمدی

 
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم


تنها برو
.
.

دکتر علی شریعتی

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

باران باش تا به تو عادت نکنند ،

 هر وقت بیایی دوستت داشته باشند.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 12:26 توسط سوسن| |

دوباره سیب بچین حوا...
من "خسته ام "
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.
******************
یک دلنوشته ی متفاوت

سلام خدا.خدایا امشب دلم خیلی گرفته.دلم حال و هواش ابریه.

ابری مایل به باروونی

ادامش..ادامه مطلب




گاهي بايد بي رحم بود؛
نه با دوست، نه با دشمن، بلكه با خودت!
و چه بزرگت مي كند آن سيلي كه
خودت مي خواباني برصورتت

:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9:0 توسط سوسن| |

 

با من بیا به تماشای برکه های عشق

به راز پرنده های خیس در باران

پی میبری بالم شکسته است.

در آوار گرگ و میش

اینان به هیات میش زده اند؟

دیریست هم پیمان و هم پیاله اند.

ما

 اما...

در قاب پنجره

اسیر بودنیم.

 

با من بیا...

 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست


                                 و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست


                                  و رفاقت، اطمینان خاطر.
...
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند


                                   و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت


        سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز


با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی


               که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست


و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری


که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی


 به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...


                                         که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.


 ومی‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی


                  یاد می‌گیری.


خورخه لوییس بورخس

 

 

من در این کوچه به دنبال پری میگردم..

.که شکسته شده از بال دلم...

ترسی از جنس سکوت...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 10:59 توسط سوسن| |


  نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که می بارد....


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

   

*********************************************************************

 

عشق صدای فاصله هاست

 دچار باید بود

وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد .

ادامه شعر...ادامه مطلب

 

فرق است میان بچگی وکودک بودن

 

                بچگی ناپختگی است و کودک بودن معصومیت است

 

                                    سعی کن کودک بمانی !  


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 16:38 توسط سوسن| |

سلام.این دفعه میخوام یه شعر بذارم که...

باروونی نیست اما...

نمیدونم در موردش چی بگم.

خودتون بخونین واسه منم حس تونو بگین.

من که با خوندنش یه حس خوب داشتم.خیلی خوب

 

" یادمان رفت..."

 

سر مشق های آب بابا یادمان رفت.

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت.

...

...

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم...

یادش بخیر...اما خدا را یادمان رفت.

...

(ادامش...ادامه مطلب) 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:0 توسط سوسن| |

سلام.

من همیشه از بارون و خوبی هاش مینویسم.

اما حکایت ماها هم شده حکایت اون آدم هایی که

 برای بارش بارون دعا میکنن.

اما حواسمون نیست که خدا هوای اون کودکیو داره

که چکمه هاش سوراخه.

یه شعر در همین رابطه از کتاب " مرز های  مدرسه " واستون میذارم.

اما متاسفانه شاعرشو نتونستم پیدا کنم.

 

""شب بارانی""

 

در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو

پشت میزی بی رمق بنشسته بود

دخترک اسب نجیب چشم را

در چمنزار کتابش بسته بود

*

در دل او رعد و برق دردها

ذهن او ابری از پاییز بود

فکر دیشب بود.دیشب تا سحر

بارش باران شب یکریز بود

*

سقف خانه چکه میکرد و پدر

رفت روی بام تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش

رفت بیرون بلکه تدبیری کند

*

وقت پایین آمدن از پشت بام

نردبان از زیر پایش لیز خورد

دخترک در فکر دیشب غرق بود

ناگهان مشتی به روی میز خورد

بعد از آن هم سیلی جانانه ای

صورت بی جان دختر را نواخت

رنگ گل های نگاهش زرد بود

از همین رو رنگ و رویش را نباخت

*

لحن تندی با تمام خشم گفت:

((تو حواست در کلاس درس نیست))

بعد هم اورا جریمه کرد و گفت:

((چاره ی کار شماها ترس نیست))

*

درس آن روز کلاس دخترک

شعر ابر آلود باران بوده است

بر خلاف آن همه حرف قشنگ

چشم دختر ابر گریان بوده است

*

شب سر بالین بابا دخترک

((باز باران با ترانه)) می نوشت

سقف خانه اشک میبارید و او

((می خورد بر بام خانه)) مینوشت...

 

دخترک غمگین...

 

این شعر و گذاشتم که بگم: کم نیستن آدم هایی مثل

دخترک های شعر بالا دور و برمون.

یکم حواسمونو جمع کنیم.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:51 توسط سوسن| |

 

گل سوسن+باران 

باران...سلام.

دوست قدیمی  سلام.

رفیق جوانمرد من... سلام.

تو تنها کسی هستی که ... 

(بقیش ...ادامه مطلب)


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:12 توسط سوسن| |

 

عشق یعنی پاک ماندن در فساد

آب ماندن در دمای انجماد

در حقیقت عشق یعنی سادگی

در کمال برتری...

افتادگی 

 

 

سلام.

یه شعر خیلی خوشکل از کتاب" آن ها" اثر

استاد "فاضل نظری " گذاشتم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

                                    """"""  آن دیگر مغرور""""""      

سر سبز دل از شاخه بریدم. تو چه کردی؟

                                                      افتادم و بر خاک رسیدم. تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل

                                                    روزی که به سوی تو دویدم...تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

                                                   من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی.

مغرورولی دست به دامان رقیبان

                                                   رسوا شدم و طعنه شنیدم.تو چه کردی؟

((تنهایی و رسوایی)).((بی مهری وآزار))

                                                  ای عشق...ببین من چه کشیدم....

                                                                                           تو چه کردی ! !؟! !

 

 

 

غروب شد و خورشید رفت.

گل آفتابگردان به دنبال او میگشت.

ناگهان ستاره چشمک زن...چشمکی زد!!!

گل آفتابگردان سرش را پایین انداخت...

آری...گل ها هرگز خیانت نمیکنند.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 14:33 توسط سوسن| |

نیا باران !!!!

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است و

اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف پروانه را هم دوست می دارد !!!!!

 

نیا باران.....نیا

 

هي فلاني مي داني ؟

مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند....

 

 ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟....

مثل همه فلاني ها....؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 11:18 توسط سوسن| |

بهت قول میدم

                    هرگز...هیچ جا...به هیچ وجه...

 

تو  هیچ حال و هوایی...

 

حتی تو باروون...

 

     حتی باروونای سخت و سنگین

 

                 نفرینت نکنم.

 

                                       هیچ وقت.

 

ولی اینو بدون همین کار من بزرگترین نفرین خداست واسه تو.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

من نه عاشق بودم.

نه محتاج نگاهیکه بلغزد بر من.

من خودم بودم و یک حس غریب...

که به صد عشق و هوس

می ارزد.

 

         


 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط سوسن| |

فراموش

یادت نره...ففففففرررررراااااااموووووووششش

بهت قول میدم فراموشت کنم

از ذهن و زندگییم

حذف میکنم

بالکل

آخه ما یه ضرب المثل داریم که میگه:

"واسه کسی بمیر که

 

 واست تب کنه"

 

(نه هر بی لیاقتی)

 

ما را چه غم از رانده شدن از دل اغیار؟؟؟

 

از چشم خدایی که کریم است نیفتیم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 9:5 توسط سوسن| |

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم...

 

 خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !

من و...

 

تمام خاطراتم رو به گوشه ای انداختم و بلند فریاد

 

 زدم :  "فراموش"

 

اما یه چیزی ته دلم خندید و گفت:  "یادمه"

 

یکی یه روز بهم گفت:"قبول کن که تو این مدت

 

خطا کار و اشتباه کار تو بودی وکلا تو مقصری"

 

اون لحظه شاید فقط واسه اینکه جوابی داده

باشم.گفتم:  "نه.اینا همش تجربس."

ولی حالا واقعا به این رسیدم که همش

 تجربس.تجربه ای برای بزرگ شدن ما آدما.

واسه اینکه گول ظاهر آدمارو نخوریم و بزرگ

شیم.اونقد بزرگ که تشخیص بدیم خوب کیه و بد

 کیه.

تشخیص بدیم که هر شکستی ام تو زندگی بد

نیست.گاهی هدیه ایه از طرف خدا...که بخواد با یه

 کوچولو صبر از طرف تو بهترین رو بهت بده.

 

بارخدایا...

پروردگارا...

بذار راحت بگم...

خداجون خوب خودم.......راضی ام به رضات............

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1:44 توسط سوسن| |

 

          با عشق باریدم

 

                   اما چه حیف

 

                           که با چتر

                                             آمدی !!!

 

 چترشک ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:18 توسط سوسن| |

گاهی که

               دلم برای

                            دلم و دل ات

                                 تنگ می شود

       سکوت می کنم

              و اجازه می دهم 

                          صدای باران ،    

                                     حرف های نگفته ی دلم را

                                             به دل ات بگـــــــــــــــــــوید

من و باران

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 8:35 توسط سوسن| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ